دوشنبه، آبان ۱۸، ۱۳۸۳

اسفندیار
تن ژنده پیل اندر آمد به خاک...

هوای سرزمین سیستان گرم و طاقت فرسا بود. همراهان لشگر اسفندیار از گرما بی تاب شده بودند. پهلوان رویین تن، خوب می دانست که مسافرتش به سیستان چقدر بی مورد و پوچ است. از جلو حرکت می کرد و پشوتن، برادرش کمی عقب تر اسب می راند. اسفندیار به یاد شتری که بر سر راه سیستان نشسته بود و اجازه حرکت به لشگر نمی داد افتاد. گردن شتر را شمشیر اسفندیار چه بی رحمانه قطع کرده بود... چه سفر شومی ...
اسفندیار به خودش آمد. از دور آبادی پیدا شد. دیگر تا منزلگاه رستم دستان راهی نبود. اسفندیار فرمان توقف داد. سپاه در منطقه ای اردو زد و بهمن، پسر اسفندیار، راهی منزلگاه رستم دستان شد...
اسفندیار از اسب پیاده شد. به داخل خیمه رفت. به پشتی تکیه زد. با خودش فکر کرد: من که کمر بسته زرتشت و رویین تنم. رستم هم که از پذیرش آیین زرتشت سر باز زده و به آیین مهر پرستی خود مانده است. پس چرا نباید رستم را کشت؟... چرا... چرا... چرا...؟ ؟ ؟ ...
اسفندیار این سوال را بارها از خود پرسیده بود و سعی کرده بود دلیل قانع کننده ای برایش بیابد ولی هرگز نتوانسته بود. جوابهایش مانند همین آخری بیشتر برای راضی کردن خودش بود. جوابهایش حتی او را راضی هم نمی کرد، چون جواب واقعی را می دانست. گشتاسب، پدرش، شاه ایران، او را به این دلیل به نبرد رستم دستان فرستاده بود تا پادشاهی خود را چند روزی بیشتر تداوم بخشد. میل به پادشاهی باعث شده بود تا پسرش، بزرگترین پهلوان ایران و کمربسته زرتشت را فدای تاج و تخت کند. چه نبردی ...
می دانست که رستم به اسیر شدن راضی نمی شود. پس باید او را می کشت. ولی کشتن پهلوانی که قرن ها از عمرش می گذشت و بارها خانواده کیان را از خطر رهانیده بود چه معنی داشت؟
اگر خودش کشته می شد چه؟ اسفندیار همیشه به این سوال جواب منفی می داد. هیچ کس قادر نیست تا پهلوان رویین تن را شکست دهد. پس باید رستم دستان را- هر قدر هم که بزرگ باشد- فدای ایران نوین کرد...
اینها در اندیشه خام اسفندیار می گذشت. ولی گویا فردوسی هم به دنبال راهی برای نزدیک کردن رستم به خط پایان بود. جهان پهلوان مرگ خاصی می طلبید. فردوسی دو اندیشه را به جان یکدیگر انداخت. نبرد بین دو فرضیه بود. فرضیه اول مرگ رستم به دست پهلوانی همتراز خودش و برقراری پادشاهی اسفندیار بود و فرضیه دوم کشته شدن اسفندیار به دست رستم بود و پیامد آن اسیر شدن رستم به نفرینی بود که او را به سمت مرگ به دست شغاد پیش می برد. برنده جنگ رستم و اسفندیار کیست؟
اسفندیار از پس افکار خیال انگیز بیرون آمد. به نبرد با رستم فکر کرد و به مادرش کتایون و همسرش و دیگرانی که در انتظار بازگشت او بودند...
***
تهمتن تازه از خواب برخواسته بود. به کنار چشمه آب رفت تا دست و روی بشوید و محیای چاشت صبحگاهی شود. ناگهان از دور صدایی برخواست. رستم روی برگرداند و جوانی را دید. به سمتش رفت. جوان بی مقدمه گفت: من بهمن، پسر اسفندیار رویین تن و نوه گشتاسب، شاه ایرانم. پدرم گفت یا با میل خود دست به بند بده یا محیای جنگ باش!
رستم مات و مبهوت ماند. خواست چیزی بگوید ولی جوان روی برگرداند و رفت. در آرامش تنهایی، رستم به تاثیری که همین چند کلمه می توانست بر زندگی او و قوم سیستان بگذارد فکر کرد. او جهان پهلوان بود. دست به بند دادن برایش به منزله مرگ روحی بود. راه دیگر آنگونه که بهمن گفته بود کشته شدن بود. ولی با مرگ او قوم سیستان به تاراج می رفت. در سر این دو راهی که هر یک به دوزخ می رفت، رستم به راه سوم اندیشید. راه سوم کشتن اسفندیار بود. اما مگر این کار ممکن بود؟ بر بدن اسفندیار رویین تن ضربه ای کارگر نیست. برفرض محال هم که او اسفندیار را از پای در آورد، گذشته اش با خانواده کیان را زیر پا می گذارد. از کیخسرو و کیکاووس تا لهراسپ و گشتاسب، رستم دستان یار و یاور تیره کیانیان بوده است. حالا کشتن شاهزاده کیانی به چه معنی است؟ رستم به بازی روزگار خندید... چرا که خود از نیرنگ گشتاسب آگاه بود. پس به سراغ اسفندیار رفت تا از در دوستی درآید و قائله را ختم به خیر کند.
***
رویین تنی اسفندیار چشم او را به سوی حقایق بسته بود. کشتن رستم اشتباه محض بود، ولی اسفندیار حاضر به انجام آن شده بود. پس خواهش رستم را مبنی بر صلح نپذیرفت. در گذران ایام پایانی عمر، تنها جمله ای که بر زبان اسفندیار جاری می شد این بود: یا بند، یا مرگ... جنگ آغاز شد.
***
دو روز بود که زندگی جهان پهلوان دستخوش بازی های گشتاسب شده بود. رستم از خواب که برخواست، حال و روز خوشی نداشت. مثل دفعات قبل محیای جنگ نبود. با این حال چاره ای نبود. زره ببر نشان خود را به تن کرد. به سمت کلاه خودش رفت و به آن نگاه کرد. زمانی را به یاد آورد که برای نجات کاووس، دیو سفید را کشته بود، و حالا پس از قرن ها مردی که از تیره کاووس بود این چنین او را به بازی می گرفت. رستم کلاه خود را به سر گذاشت نیزه و سپر به دست گرفت. از کناره جوی به راه افتاد تا به قرارگاه اسفندیار رسید. شاهزاده از چادر بیرون آمد. زره به تن کرد و بر اسب سیاهش سوار شد. سپاهیان به دو پهلوان نگاه کردند. یکی پیر و دیگری جوان بود. هر قدر رویین تنی اسفندیار برایشان مسلم بود، شکست رستم برایشان ناممکن به نظر می رسید. همگی به تماشای نبرد رستم و اسفندیار نشستند. از برای اسفندیار، پشوتن و بهمن و دیگران و از برای رستم، زواره و فرامرز و سپاهیان سیستان به پشتیبانی ایستادند. دو پهلوان قرار گذاشتند که کسی از سپاه مقابل به حمایت برنخیزد.
رستم مهمیزی به رخش زد و جلو رفت. اسفندیار هم آرام آرام نزدیک شد. دو پهلوان، سوار بر اسب چرخی زدند و به ناگاه کمر یکدیگر را گرفتند. فزونی نیروی رستم را جوانی اسفندیار خنثی می کرد. رستم تلاش کرد تا اسفندیار را از اسب سرنگون کند. تن شاهزاده قرص و محکم بود. اسب ها به هم فشرده می شدند. رستم فشاری وارد آورد و اسفندیار را به عقب راند وبلافاصله نیزه اش را بیرون کشید. دوباره دو پهلوان به دور هم چرخ زدند و این بار هردو نیزه و سپر به دست داشتند. اسفندیار حمله کرد. رستم به چالاکی دفاع کرد. هر پهلوان سعی می کرد بر دیگری ضربه وارد کند. رستم به چشمان اسفندیار نگاه کرد. اسفندیار کمی به عقب رفت و دوباره حمله کرد. نیزه رستم از دستش افتاد. بلافاصله شمشیر کشید. صدای شیهه اسب ها بلند می شد و گرد و خاک به هوا می رفت. قوای رستم رفته رفته تحلیل می رفت ولی شاهزاده مهچنان پرصلابت ضربه می زد. جنگ عجیبی بود. هیچ یک از ضربات رستم کارگر نمی افتاد. زواره، برادر رستم که بیمناک شده بود به ناگاه فریادبرآورد: هاااااای سپاهین! حمله کنید!! سپاه سیستان به حمایت از رستم به میان دشت سرازیر شد. پشوتن و بهمن هم که وضع را وخیم دیدند دستور حمله دادند. جنگ درگرفت. رستم که فرصت یافته بود خود را از مهلکه رهانید. کار جنگ بالا گرفت. نوش آذر و مهرنوش، دو فرزند اسفندیار به دست زواره و فرامرز کشته شدند. به درخواست طرفین جنگ به فردا موکول شد...
هوا تاریک بود و در میان تاریکی، رستم، تک و تنها از بیراهه به سمت خانه می رفت. اینبار رخش هم تنهایش گذاشته بود. به شدت خود را به مرگ نزدیک می دید. ترسید. با زخم هایی که برداشته بود قطعاً فردا کارش یکسره می شد. رستم، خسته و زخمی به خانه رسید. زال زر در انتظار او بود.
***
- هیچ وقت خود را این قدر به مرگ نزدیک ندیده بودم پدر!
زال چیزی نگفت. فقط دستی به ریش برفگونش کشید.
- هیچ ضربه ای بر بدنش کارساز نیست. نمی دانم چگونه باید با او طرف شد...
زال این بار گفت: سیمرغ گره گشای کار ماست... باید به نوک کوه برویم. برخیز!
پاسی از شب گذشته بود که رستم و زال به همراه سه تن از دانایان به نوک کوه رفتند. زال پر سیمرغ را بیرون آورد و به روی آتش دان گذاشت. بوی سوختن پر سیمرغ در مشام رستم پیچید. نگاهها به آسمان دوخته شد. ساعتی گذشت و سیمرغ بر آسمان پدیدار شد. زخم های رستم را درمان کرد، تیر دو شعبه ای به او داد و راه کشتن اسفندیار را مشخص کرد، اما او را از عواقب کشتن شاهزاده ترساند. بی شک مرگ شاهزاده پایانی بر زندگی رستم هم بود. کسی که کمربسته زرتشت را از بین ببرد به نفرین ابدی دچار می شود...
سیمرغ بال گشود. حال رستم کمی احساس راحتی می کرد. کلید حل معما در دست او بود.
***
- آهای اسفندیار! از خواب خوش برخیز!
شاهزاده از خیمه اش بیرون آمد. با دیدن بدن سالم رستم یکه خورد و چون زال را از دور ناظر بر ماجرا دید دانست که نیرنگ زال کار خود را کرده است. با این حال باز هم از خود مطمئن بود. زره ها به تن شد. صدای سم اسب ها به هوا رفت. دو پهلوان به دور هم گردیدند. رستم تیر دو شعبه را که شب قبل در آب رَز خوابانیده بود بیرون آورد. به دهانه کمان گذاشت. به اسفندیار نگاه کرد. به از دست رفتن او تاسف خورد. کمان را کشید و ناگاه تیر را رها کرد. تیر به چشمان اسفندیار نشست.همه چیز تمام شد...
***
فردوسی، جهان پهلوان را محیای مرگ کرد. با کشتن اسفندیار، حالا رستم اسیر نفرین بود. تنها حضور شغاد لازم بود تا به زندگی پرشکوه جهان پهلوان پایان دهد. حالا تنها ماموریت باقی مانده زندگی جهان پهلوان تربیت بهمن بود تا پس از گشتاسب به پادشاهی بنشیند. ازآن پس دیگر ایران جهان پهلوانی نداشت...
پشوتن فَش و دُم اسب اسفندیار را برید. لباس سیاه به تن کرد و با پیکر بی جان اسفندیار به سمت بارگاه گشتاسب بازگشت. مردم به استقبال تابوتش رفتند. هرکسی سینه می درید و بر سر می کوفت و خون می گریید. بر لب کتایون این سخن جاری بود: دریغ از تو ای رویین تن ِ زمانه...
احسان شارعی

هیچ نظری موجود نیست: