جمعه، بهمن ۲۴، ۱۳۸۲

در مقابله یا تایید صادق هدایت و خیام شناسی

در تابستانی که گذشت کتابی از صادق هدایت به نام ترانه های خیام خواندم. دیدگاهها و نظراتی بود از صادق هدایت در بحث و بررسی شخصیت و خط مشی و جهت گیری های فکری خیام. خیلی وقت است که می خواهم راجع به این کتاب چیزی بنویسم ولی نتوانستم از کمک کسی بهره بگیرم و خودم هم قادر به تجزیه و تحلیل نظریات خیام نبودم؛ چه بسا افرادی عمر خود را مصروف این می کنند که خیام شناس یا حافظ شناس باشند. خیام اینقدر بزرگ است... پس ناچار فقط به بیان نظریات صادق هدایت راجع به حکیم عمر خیام دراین کتاب می پردازم. بدین ترتیب نتیجه گیری و تایید و تکذیب را تماماً به خواننده گرامی وامی گذارم. این مقال فقط مجالی برای بیان است، نه نتیجه گیری ...

***
در قبال شخصیت خیام، هدایت دیدگاه جالبی دارد. هدایت ابتدا حکایتی نقل می کند که آنرا معجزه آسا، مضحک، بچه گانه، از روی ناشیگری و بدتر از هزار فحش برای خیام میداند:
...مشکل دیگری که باید حل شود اینست که میگویند خیام به اقتضای سن، چندین بار افکار و عقایدش عوض شده ، در ابتدا لا ابالی و شرابخوار و کافر و مرتد بوده و آخر عمر ، سعادت رفیق او شده و راهی به سوی خدا پیدا کرده و شبی مهتابی مشغول باده گساری بوده، ناگاه باد تندی وزیدن می گیرد و کوزه شراب روی زمین می افتد و می شکند . آنوقت خیام بر آشفته به خدا می گوید:
ابریق می مرا شکستی ربی
بر من در عیش را ببستی ربی
من می خورم و تو می کنی بد مستی
خاکم به دهن مگر تو مستی ربی
خدا او را غضب می کند ، فوراً صورت خیام سیاه می شود و خیام دوباره می گوید:
ناکرده گناه در جهان کیست بگو
آنکس که گنه نکرده چون زیست بگو
من بد کنم و تو بد مکافات دهی
پس فرق میان من و تو چیست بگو
خدا هم او را می بخشد و رویش درخشیدن می گیرد و قلبش روشن می شود. بعد می گوید: ((خدایا مرا به سوی خودت بخوان!)) آنوقت مرغ روح از بدنش پرواز می کند!
این حکایت معجزه آسای مضحک...(ترانه های خیام ص 15)
***
یکی از نظراتی که در رباعیات خیام به چشم آمده است نگرش او به آفرینش جهان است. دیدگاه صادق هدایت در این مورد بیطرف و حتی کمی ماتریالیستی به نظر می رسد. از زبان خود هدایت بشنویم:
در زمانیکه انسان را آیینه جمال الهی و مقصود آفرینش تصور می کرده اند و همه افسانه های بشر دور او درست شده بود که ستاره های آسمان برای نشان دادن سرنوشت او خلق شده است و زمین و زمان و بهشت و دوزخ برای خاطر او برپا شده است و انسان کهین نمونه جهان مهین بوده ، چنانکه بابا افضل می گوید:
افلاک و عناصر و نبات و حیوان
عکسی ز وجود روشن کامل ماست
خیام در این عصر با منطق مادی و علمی خودش انسان را جام جم نمی داند. پیدایش و مرگ او را همانقدر بی اهمیت می داند که وجود و مرگ یک مگس:
آمد شدن تو اندر این عالم چیست؟
آمد مگسی پدید و ناپیدا شد

حال ببینیم در مقابل نفی و انکار مسخره آلودی که از عقاید فقها و علما می کند خودش نیز راه حلی برای مسائل ماوراء طبیعی پیدا کرده ؟ در نتیجه مشاهدات و تحقیقات خودش خیام به این مطلب بر می خورد که فهم بشر محدود است. از کجا می آییم و به کجا می رویم؟ کسی نمی داند، و آنهایی که صورت حق به جانب به خود می گیرند و در اطراف این قضایا بحث می نمایند جز یاوه سرایی کاری نمی کنند، خودشان و دیگران را گول می زنند.هیچ کس به اسرار ازل پی نبرده و نخواهد برد و یا اصلا اسراری نیست و اگر هست در زندگی ما تاثیری ندارد، مثلاً جهان چه محدث و چه قدیم باشد آیا به چه درد ما خواهد خورد؟
چون من رفتم جهان محدث چه قدیم
تا کی ز حدیث پنج و چار ای ساقی؟ ( ترانه های خیام ص30 و 31)
***
در جایی دیگر هدایت پرسشی مطرح می کند که آیا خط سیر فکری خیام در طول عمرش متغییر بوده است و خود به آن جواب منفی می دهد:
ولی ما از روی رباعیات خود خیام نشان خواهیم داد که فکر و مسلک خیام تقریباً همیشه یک جور بوده و از جوانی تا پیری شاعر پیرو یک فلسفه معین و مشخص بوده و در افکار او کمترین تزلزل رخ نداده و کمترین فکر ندامت و پشیمانی یا توبه از خاطرش نگذشته است.
در جوانی شاعر با تعجب از خودش می پرسد که چهره پرداز ازل برای او چه درست کرده است. طرز سوال آنقدر طبیعی که فکر عمیقی را برساند مخصوص خیام است:
هرچند که رنگ و روی زیباست مرا
چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا
معلوم نشد که در طربخانه خاک
نقاش ازل بهر چه آراست مرا!
از ابتدای جوانی زندگی را تلخ و ناگوار می دیده و داروی درد های خود را در شراب تلخ می جسته:
امروز که نوبت جوانی من است
می نوشم از آن که کانرانی منست
عیبم مکنید اگرچه تلخست خوش است
تلخ است چرا که زندگانی من است!
در این رباعی افسوس جوانی را می خورد:
افسوس که نامه جوانی طی شد
وان تازه بهار زندگانی دی شد
حالی که ورا نام جوانی گفتند
معلوم نشداو که کی آمد کی شد!
شاعر با دست لرزان و موس سپید قصد باده می کند. اگر او معتقد به زندگی بهتر در دنیای دیگری بود، البته اظهار ندامت می کرد تا بقیه عیش و نوش های خود را به جهان دیگر محول کند. رباعی زیر کاملاً تاسف یک فیلسوف مادی را نشان می دهد که در آخرین دقایق زندگی سایه مرگ را در کنار خود می بیند و می خواهد به خودش تسلیت بدهد ولی نه با افسانه های مذهبی ، و تسلیت خود را در جام شراب جستجو می کند:
من دامن زهد و توبه طی خواهم کرد
با موی سپید قصد می خواهم کرد
پیمانه عمر من به هفتاد رسید
این دم نکنم نشاط ، کی خواهم کرد؟(ترانه های خیام، ص17 و 18)
***
بحث خوشی جزو نمایان ترین موضوع رباعیات خیام است. این خوشی همواره اثری از شراب به دنبال دارد:
من بی می ناب زیستن نتوانم
بی باده کشید بار تن نتوانم
من بنده آن دمم که ساقی گوید
یک جام دگر بگیر و من نتوانم
و یا:
چون عمر بسر رسد چه بغداد و چه بلخ
پیمانه چو پر شود چه شیرین و چه تلخ
خوش باش که بعد از من و تو مابسی
از سلخ به غره آید از غره به سلخ
هدایت این گونه موضوع را تفصیل می کند:

روی ترانه های خیام بوی غلیظ شراب سنگینی می کند و مرگ از لای دندانهای کلید شده اش می گوید: خوش باشیم! موضوع شراب در رباعیات خیام مقام خاصی دارد. اگر چه خیام مانند ابن سینا در خوردن شراب زیاده روی نمی کرده ولی در مدح آنان تا اندازه ای اغراق می گوید. شاید بیشتر منظورش مدح مهیات مذهبی است. ولی ((نوروز نامه)) یک فصل کتاب مخصوص منافع شراب است و نویسنده از روی تجربیات دیگران و آزمایش شخصی منافع شراب را شرح می دهد و در آنجا اسم بو علی سینا و محمد زکریای رازی را ذکر می کند(ص60) میگوید : (( هیچ چیز در تن مردم نافع تر از شراب نیست.خاصه شراب انگوری تلخ و صافی ، و خاصیتش آنست که غم را ببرد و دل را خرم کند)) (ص 70): (( ...همه دانایان متفق گشتند که هیچ نعمتی بهتر و بزرگوار تر از شراب نیست.)) ( ص 61): (( ...و در بهشت نعمت بسیار است و شراب بهترین نعمتهای بهشت است .)) آیا می توانیم باور کنیم که نویسنده این جمله را از روی ایمان نوشته در صورتی که با تمسخر می گوید:
گویند : بهشت و حوض کوثر باشد!
ولی در رباعیات خیام، شراب برای فرو نشاندن غم و اندوه زندگی است. خیام پناه به جام باده می برد و با می ارغوانی می خواهد آسایش فکری و فراموشی تحصیل کند.خوش باشیم، کیف بکنیم، این زندگی مزخرف را فراموش بکنیم. مخصوصاً فراموش بکنیم چون در مجالس عیش ما یک سایه ترسناک دور می زند.این سایه مرگ است. کوزه شراب ، لبش را که به لب ما می گذارد ، آهسته بغل گوشمان می گوید: منهم روزی مثل تو بوده ام.پس روح لطیف باده را بنوش تا زندگی را فراموش بکنی! (ترانه های خیام، ص 49 و 50)
***
این بار هدایت بحثی مبنی بر احتمال دوستی و همفکری خیام با حسن صباح مطرح می کند:
هیچ استبعادی ندارد که خیام و حسن صباح با هم رابطه داشته اند چرا که بچه یک عهد بوده اند و هر دو تقریباً در یک سنه 517 – 518 مرده اند. انقلاب فکری که هر دو در قلب مملکت مقتدر اسلامی تولید کرده اند این حدس را تایید می کند و شاید به همین مناسبت آنها را با هم همدست دانسته اند. حسن به وسیله اختراع مذهب جدید و لرزانیدن اساس جامعه آن زمان تولید یک شورش ملی ایرانی کرد. خیام به واسطه آوردن مذهب حسی ، فلسفس، عقلی و مادی همان منظور او را در ترانه های خودش انجام داد. تاثیر حسن چون بیشتر روی سیاست و شمشیر بود بعد از مدتی از بین رفت ولی فلسفه مادی خیام که پایه اش روی عقل و منطق بود پایدار ماند. ( ترانه های خیام، ص 39 و 40)
***
حیف است در بحث خیام شناسی نقطه نظر او را راجع به معاد نادیده بگیریم.از منظر صادق هدایت، موضوع صد چندان جالب می شود. هدایت این بار بحث معاد و بهشت و جهنم را پیش می کشد و به کلی آنرا زیر سوال می برد:
خیام بهشت و دوزخ را در نهاد افراد دانسته است:
دوزخ شرری ز رنج بیهوده ماست
فردوس دمی ز وقت آسوده ماست

گلهای خندان، بلبلان نالان، کشتزارهای خرم، نسیم بامداد، مهرویان پریوش، آهنگ چنگ، شراب گلگون، اینها بهشت ماست. چیزی بهتر از اینها روی زمین پیدا نمی شود، با حقایقی که در این دنیای بی ثبات ِ پر از درد و زجر برایمان باقی مانده استفاده بکنیم. همین بهشت ماست ، بهشت موعودی که مردم را به امیدش گول می زنند! چرا به امید موهوم از آسایش خودمان چشم بپوشیم؟
کس خلد و جحیم را ندیده است ای دل
گویی که از آن جهان رسیده است؟ ای دل... (ترانه های خیام ، ص 42)
***
بحثی که در آخر مطرح می کنیم تشبیه انسان به کوزه است که در رباعیات خیام بسیار دیده ایم. و اما دیدگاه هدایت:
خیام ذرات بدن را تا آخرین مرحله نشئاتش دنبال می کند و بازگشت آنها را شرح می دهد. در موضوع بقای روح معتقد به گردش و استحاله ذرات بدن پس از مرگ می شود.زیرا در آنچه محسوس است و به تمیز در می آید اینست که ذرات بدن در اجسام دیگر دوباره زندگی و یا جریان پیدا می کنند. ولی روح مستقلی که بعد از مرگ زندگی جداگانه داشته باشد نیست. اگر خوشبخت باشیم ، ذرات تن ما خم باده می شوند و پیوسته مست خواهند بود و زندگی مرموز و بی اراده ای را تعقیب می کنند. همین فلسفه ذرات سرچشمه درد و افکار غم انگیز خیام می شود. در گل کوزه، در سبزه ، در گل لاله، در معشوقه ای که یا حرکات موزون به آهنگ چنگ می رقصد، در مجالس تفریح و در همه جا ذرات بی ثبات و جریان سخت و بی اعتنای طبیعت جلو اوست. در کوزه شراب ذرات تن مهرویان را می بیند که خاک شده اند ، ولی زندگی غریب دیگری دارند. زیرا در آنها روح لطیف باده در غلیان است.
در اینجا شراب او با همه کنایات و تشبیهات شاعرانه ای که خیام در ترانه هایش می آورد یک صورت عمیق و محزون به خود می گیرد.شراب در عین حال که تولید مستی و فراموشی می کند ، در کوزه حکم روح را در تن دارد. آیا اسم همه قسمت های کوزه تصغیر همان اعظای بدن انسان نیست؟ مثل: دهنه، لبه ، گردنه ، دسته ، شکم... و شراب میان کوزه روح پر کیف آن نمی باشد؟همان کوزه که سابق بر این یک نفر ماهرو بوده است! و این روح پر غلیان زندگی دردناک گذشته کوزه را روی زمین یاد آوری می کند! از این قرار کوزه یک زندگی مستقل پیدا می کند که شراب به منزله روح آنست:
لب بر لب کوزه بردم از غایت آز
و یا:
این دسته که بر گردن او می بینی
دستی است که بر گردن یاری بوده است... (ترانه های خیام ، ص 45، 46 و 47)

احسان شارعی
1/11/1382

هیچ نظری موجود نیست: