|
Wednesday, May 25, 2011
● دوست دورگه
رومِش، دوست دو رگۀ هندی-انگلیسی من بسیار شوخ طبع است. مادری از هند و پدری از انگلستان دارد و خود به تنهایی در آلمان کار میکند. او با همه افراد شوخی میکند و شوخ طبعی را دستاندازی برای دوستی با دیگران قرار میدهد. شوخیهایش گاه حالتی از آزار به خود میگیرد به گونهای که طرف مقابل را وادار به مقابله به مثل میکند و این برای او آغاز دوستیهای جدید است. مانوئل، دوست دورگۀ اسپانیایی-آلمانی من بسیار متفکر است. مادری از جنوب اسپانیا و پدری از غرب آلمان دارد. هیچگاه ندیدم که با صدای بلند بخند. همواره آرام و سنگین قدم برمیدارد و در مواقع پیروزی لبخند میزند. در شطرنج بسیار تبحر دارد و همیشه مرا در بازیهای رودررو شکست میدهد. در آخرین بازی و در حالی که او را به چالش کشیده بودم قدرتنمایی کرد، مرا به درون یک دام کشید و پس از گرفتن همه مهرههایم شکست داد. تونی، دوست دورگۀ فرانوسی-ولزی من بسیار نازک طبع و رویاپرداز است. پدری از شمال فرانسه و مادری از ولز دارد. او گاهی مرا به خانهاش دعوت میکند و از من با چای انگلیسی همراه با شیر و شیرینی تندی با طعم زنجبیل پذیرایی میکند. آنگاه آهنگهای جدیدی را که ساخته است با گیتار و کیبورد مینوازد و میخواند. با دیدن ساز من شگفتزده شد و با شنیدن صدای آن آرمشی صد چندان گرفت و عاقبت چشمانش تر شد. □ نوشته شده در ساعت 2:35 PM توسط Ehsan Sharei
● گاه
........................................................................................گاه به هر سو که میروم شکست میخورم. گاهی از نفس میافتم و ناامید میشوم. آنگاه روزگار با تمام سرعت از من پیشی میگیرد و مرا در مسیر جا میگذارد. کو انگیزهای و کو رمقی و کو ... همراهی؟ صدای بانوی آوازه خوان سالهای دور میآید. در کودکیام فرو میروم. مادری مهربان تر از برگ گُل. پدری آرام تر از آسمان ِ صاف. برای کشورم که از اعتلای دوران طلایی تاریخش به سراشیب مرگ درافتاده افسوس میخورم. رنج میکشم. دوستی از من دربارۀ ایران میپرسد. چه فایده که بگویم چنین بود و چنان بود. حالا چیست؟ حجمی از اندوه در سینهام حبس میشود و راهی به بیرون نمییابد. گاه تنها میشوم. آنگاه محبت دوستی که هموطن نیست مرا غرق در شادی میکند. گاه در میان جمعی دیگر نیش کلام هموطنی مرا میرنجاند. گاه گاه گاه... گاه برای برادرانم دلتنگ میشوم. گاه برای دوستانم. گاه خودم را از یاد میبرم و زندگی اکنون را فراموش میکنم. پس ناگهان در مسیری که از میان جنگل میگذرد میایستم و سعی میکنم "اکنون" را درک کنم و خودم را باز یابم. جوانی با موهای روشن مرا با تعجب نگاه میکند. اغلب ساکتم. گاه حرف میزنم. آنها که مرا میشناسند میگویند که درونم با آنچه مینمایانم بسیار متفاوت است. کاشکی این طور نبود. روزی ناگهان به همۀ مردم دنیا گفتم: میشود کمی آرام کنیدش؟! من نمیتوانم با این سرعت بیایم. لااقل یک هفته استراحت بدهید... کسی نایستاد. پس باز گفتم شما بروید و من بعداً میآیم. اما بعداً معنا نداشت. آنها که دور شدند دریافتم که باید بدوم و به آنها برسم. حالا بعضیها رفتهاند و دیگر در افق دید من نیستند. بعضیها هم آنقدر عقب ماندهاند که هرچقدر برمیگردم و گردن میکشم نمیبینمشان. ناچار سعی میکنم که هر دو دسته را فراموش کنم. اما گاه ... گاه... گاه... زیباترین لحظات زندگی با آنهاست که پیش رفتهاند یا عقب ماندهاند، و با آنان که همراهند، هیچ، هیچ، هیچ، نیست. □ نوشته شده در ساعت 2:05 AM توسط Ehsan Sharei Tuesday, March 01, 2011
● گزارش ساخت اولین ماکت در آلمان
........................................................................................جلسه آخر: من یک کامیون دارم ![]() امروز قصد دارم ساخت ماکت را تمام کنم. قسمتهای باقیمانده عبارتند از ساخت قسمت باری کامیون و اتصال آن روی شاسی و سپس برچسبهای مربوط به قسمتهای مختلف. ریزهکاریهایی مثل رنگ زدن چراغهای عقب با رنگ قرمز و نصب گالنهای بنزین و بیل و کلنگ در کنار در جلو هم باقیمانده که این آخری به نظر سخت ترینکار امروز است. ![]() ساخت قسمت بار سختی زیادی ندارد. قطعات صاف و بزرگ هستند و به راحتی رنگ زده و به چسبانده میشوند. حالا که رنگ خشک شده میتوانم بار را روی شاسی پیچ کنم. ![]() سپر عقب و جلو را میجسبانم. حالا نوبت چراغهاست. ریز ترین قلممویی را که دارم برمیدارم و چراغهای عقب را با رنگ قرمز رنگ میزنم. گالنهای بزین را در مجاورت در جلو قرار میدهم. در قسمت که در سمت راننده قرار دارد یک بیل و کلنگ باید نصب شود. رنگ چوب برای دسته، رنگ فلز برای قطعات فلزی و رنگ بدنه ماشین برای محل اتصال و نگهدارنده کار رنگآمیزی را سخت میکند. بالاخره با کلی کلنجار رفتن حس میکنم که از رنگی که زدهام راضی ام. حالا روی محل نصبش میکنم. کامیون تقریباً آماده است. فقط باید برچسبها را چسباند. ![]() این برچسبها را باید داخل آب ولرم انداخت تا از روی مقوای زیرینش جدا شود. به این ترتیب لایه بسیار نازک و شفاف رنگی از آن جدا میشود که باید آنرا با پنس برداشت و روی محل قرار داد. بعد باید با یک دستمال مرطوب آب را از زیر آن خالی کرد و اجازه خشک شدن به آن داد. روی یکی از برچسبها اخطار داده شده که کامیون دارای فرمان در سمت چپ است. یکی دیگر شماره پلاک عقب و جلو است و دیگری هشداری برای بیشترین سرعت کامیون و چیزاهایی مشابه این. تعدادی در حدود شش یا هفت ستاره علامت رسمی ارتش آمریکا در زمان جنگ جهانی دوم هم هست. *** به همین راحتی! تمام شد!! Labels: کاردستی □ نوشته شده در ساعت 2:56 PM توسط Ehsan Sharei Monday, February 21, 2011
● گزارش ساخت اولین ماکت در آلمان
........................................................................................جلسه سوم: راننده و کابین ![]() عمده کار در جلسه سوم مربوط به اتصال قطعات مربوط به راننده و کابین است. ساخت مدل آدم در مقیاسی 48 برابر کوچیکتر کار چندان راحتی نیست اما با این حال نمیتوان در برابر وسوسه رنگ زدن یقه و کت و چکمه و سایر بخشها استقامت کرد. پس دست به کار میشوم. راننده از 6 بخش تشکیل شده که شامل پاها، بدن، دو دست سر و کلاه میشود. قطعات را به نوبت رنگ میزنم و اجازه میدهم که خشک شوند. بعد از سر هم کردن باید کمی تمیزکاری هم انجام دهم. رنگ پوست معمولاً با یک بار رنگآمیزی به طور دلخواه درنمیآید. بنابراین باید اجزایی که پوست بدن در آنها نمایان است را دو یا حتی سه بار رنگ کنم. نکته آخر اینکه دست راست راننده را فعلاً نمیچسبانم چون این دست باید روی فرمان کامیون قرار گیرد! ![]() کمی اجازه میدهم که اجزاء بدن راننده محکمتر شود. حالا باید او را پشت فرمان نشاند. این از سخت ترین مراحل کار است. در حالتی نامتعادل بالاخره موفق میشود دست راست راننده را در حالتی که روی فرمان قرار گرفته باشد به بدنش بچسبانم. ![]() بخش داخلی کابین را در جلسه قبل ساختهام. آن چیزی که مربوط به امروز است شامل اجزاء بیرونی کابین و کاپوت و همه اجزاء جلویی ماشین میشود. درهای دو طرف را نصب میکنم. به طور همزمان باید قسمت عقب کابین هم وصل شود. همچنین بدنه از دو سو تا سمت هواکش جلو ادامه پیدا میکند و کاپوت روی آن نصب میشود. و حالا نوبت چراغهاست. دو قطعه بیرنگ باید به عنوان شیشه نصب شود و این درحالیست که سطح داخلی چراغ ها را با رنگ نقرهای رنگ زدهام تا واقعی تر به نظر برسد. حالا چراغها را هم روی کاپوت سوار میکنم. ![]() Labels: کاردستی □ نوشته شده در ساعت 5:28 AM توسط Ehsan Sharei Sunday, January 02, 2011
● گزارش ساخت اولین ماکت در آلمان
........................................................................................جلسه دوم: چرخها و کابین و البته دو تفنگ تکتیرزن! ![]() رنگ کردن چرخها همیشه از سختترین قسمتهاست. مخصوصاً که این ماکت با احتساب لاستیک زاپاس دارای 11 چرخ است! سختی کار به این خاطر است که در حد فاصل لاستیک و قالپاق باید به صورت گِرد رنگآمیزی کرد و یک مرز تر و تمیز بین این دو رنگ ایجاد کرد. مشکل دیگر اینجا بود که رنگ مشکی مات من بر اثر مرور زمان حلال خود را از دست داده و خیلی غلیظ شده بود و کار کردن باهاش اصلاً راحت نبود. پس باید رنگ را رقیق میکردم. توضیح اینکه رنگهایی که برای ماکتسازی به کار میبرم تولید کمپانی Tamiya هستند و از نوع رنگ اکریلیک با پایه آب هستند. این شرکت و سایر شرکتهای مشابه تولید کننده ماکتها با پیشبینی این قضیه بستههای حاوی تینر عرضه میکنند که امکان رقیق کردن رنگ وجود داشته باشه. اما مشکل کار اینجاست که مخلول کردن رنگ اکریلیک با پایه آب و تینر روغنی چندان مطلوب نیست و علاوه بر کثیفکاری اضافی کمی هم رنگ رو براق میکنه. خلاصه پس از کلی کلنجار رفتن با رنگ راضی نشدم که لاستیکها را این طور رنگ بزنم. خلاصه به اینترنت رجوع کردم و مقالهای پیدا کردم که مطابق با نظر من اظهار کرده بود که تینر برای رقیق کردن این رنگها مناسب نیست. بنابراین با آرامش خاطر نتیجه گرفته بود که رنگهای اکریلیک با پایه آب رو فقط باید با آب رقیق کرد! چه ایده خوبی! آب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم! تنها مشکل بسیار کوچکی اینجا وجود دارد و آن هم اینکه به خاطر وجود آب ممکن است رنگ به صورت نه چندان بارزی غیر یکنواخت دربیاد که میشه با تمیزکاری قطعه رنگ شده با قلممو این مشکل رو رفع کرد. ![]() بالاخره لاستیکها را رنگ زدم و روی شاسی وصل کردم. باک بنزین رو هم چسباندم. همچنین دو قطعه ریز در جلو و یکی در عقب نصب کردم که برای بکسل کردن و یا استفاده از قدرت موتور برای کشیدن چیزی استفاده میشوند. شاسی کامیون بالاخره روی چرخها نشست. کاملاً خوب و عالی! حال میتوانم به سراغ کابین بروم. دو صندلی راننده و شاگرد را باید با رنگ کد XF-46 یعنی خاکی رنگ کنم. همچنین فرمان و دنده و ترمز دستی هم هست. دور فرمان و نوک دنده را با رنگ قهوهای مایل به قرمز رنگ میزنم. نکته جالب اینکه دو عدد تفنگ تکتیر زن هم باید بغل دست راننده و شاکرد نصب شود. تفنگها قطعات خیلی ریزی هستند و باید با سه رنگ مختلف رنگ شوند. قاب اسلحه به رنگ سبز زیتونی بدنه ماشین، دسته چوبی به رنگ چوب و قسمتهای فلزی به رنگ فلز تفنگ (Gun Metal). حسابی دقت کردم و خیلی تمیز از کار درآمد. ![]() برای جلسه دوم کافی است. مرحله بعدی ساخت شخص راننده است و مطمئنام که در مرحلهای که باید راننده را روی صندلی بنشانم و فرمان را در دستهایش جا بدهم کلی عذاب خواهم کشید. نگاه میکنم به چیزی که تا حالا ساختم. هاه! خیلی خوب شده!! ![]() Labels: کاردستی □ نوشته شده در ساعت 11:00 AM توسط Ehsan Sharei
|
احسان شارعی
Ehsan Sharei![]() Create Your Badge
آرشیو موضوعی
|